اینم کد بنر وبلاگمه (کلبه عاشقی)  

 



تاريخ : چهارشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۲ | 22:39 | نویسنده : اکبر شاهمرادی |
سحرم دولت بیدار به بالین آمد

گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد

 قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام

تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد

 مژدگانی بده ای خلوتی نافه گشای

که ز صحرای ختن، آهوی مشکین آمد

 گریه‌، آبی به رخ سوختگان باز آورد

ناله‌، فریادرس عاشق مسکین آمد

 مرغ دل، باز هوادار کمان ابروییست

ای کبوتر، نگران باش که شاهین آمد

 رسم بدعهدی ایام چو دید ابر بهار

گریه‌اش بر سمن و سنبل و نسرین آمد

 ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست

که به کام دل ما آن بشد و این آمد

 شادی یار پریچهره بده باده ناب

که می لعل، دوای دل غمگین آمد

 چون صبا گفته حافظ بشنید از بلبل

عنبرافشان به تماشای ریاحین آمد




تاريخ : پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲ | 16:18 | نویسنده : اکبر شاهمرادی |
مثل درخت تازه‌نشانده، جوان بمان
دور از هجوم و حمله باد خزان بمان

طبع بهاری تو، زمستان ندیده است
ای باغ پر شکوفه! همیشه جوان بمان

برگشته‌ای دوباره به پنجاه سالگی
هشتاد و چند سال دگر هم‌چنان بمان

پیری و از جوانی حافظ جوان‌تری
ای صائب زمانه! کلیم زمان! بمان

می‌خواهم از خدا که هزاران هزار سال
ای خضر شعر! زنده بمانی، بمان! بمان!

دریا که هیچگاه به پیری نمی‌رسد
پرجوش و پرخروش، کران تا کران بمان


روی زمین فرشته شدن کار مشکلی‌ست
ای بهتر از ملائک هفت آسمان! بمان

اسفند دود می‌کندت عشق، هر سحر
از چشم‌زخم مدعیان در امان بمان



تاريخ : پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲ | 14:53 | نویسنده : اکبر شاهمرادی |
سحر به بوی نسیمت به مژده جان سپرم
اگر امان دهد امشب فراق تا سحرم

چو بگذری، قدمی بر دو چشم من بگذار
قیاس کن که منت از شمار خاک درم

بکُشت غمزه‌ی خون‌ریز تو مرا صد بار
من از خیال لب جانفزات، زنده‌ترم

گرفت عرصه‌ی عالم، جمال طلعت دوست
به هر کجا که روم آن جمال می‌نگرم

به رغم فلسفیان بشنو این دقیقه ز من
که غایبی تو و هرگز نرفتی از نظرم

اگر تو دعوی معجز عیان بخواهی کرد
یکی ز تربت من برگذر، چو درگذرم

که سر زخاک بر آرم، چو شمع و دیگر بار
به پیش روی تو، پروانه‌وار جان سپرم

مرا اگر به چنین شور، بسپرند به خاک
درون خاک، ز شور درون کفن بدرم

بدان صفت که به موج اندرون رَوَد کشتی
همی رَوَد تن زارم درون چشم ترم




تاريخ : چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۲ | 21:53 | نویسنده : اکبر شاهمرادی |
در وادی تسلیم و رضا چون و چرا نیست

بیمار غمش را بجز از درد و دوا نیست

دوری نکن از حضرت معبود که معبود
نزدیک به قدریست که محتاج صدا نیست

گفتند حریفان سخنی چند ز وصلش
گفتند ولی درک سخن در خور ما نیست

جمعی ز وصلش نشناسند سر از پا
بی پا و سری در خور هر بی سر و پا نیست

در محضر سلطان خطا پوش خطا بخش
ای ترک خطایی بنشین جای خطا نیست

"دادند بپوشیم ندادند نپوشیم
ما را هوس پیرهن و شال و قبا نیست"
 
ما را نبود جز هوس بزم تو لیکن
در خدمت سلطان چه کنم جای گدا نیست

ساعی بگذر از خود اگر طالب مائی
زیرا که در این دایره جای من و ما نیست





تاريخ : چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۲ | 15:4 | نویسنده : اکبر شاهمرادی |
در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد
کس جای در این خانه ویرانه ندارد

دل را به کف هر که دهم باز پس آرد
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد

در بزم جهان جز دل حسرت کش مانیست
آن شمع که می‌سوزد و پروانه ندارد

دل خانه عشقست خدا را به که گویم
کارایشی از عشق کس این خانه ندارد

گفتم مه من! از چه تو در دام نیفتی
گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد

در انجمن عقل فروشان ننهم پای
دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد

تا چند کنی قصه ز اسکندر و دارا
ده روزه عمر این همه افسانه ندارد

جملات زیبا گیله مرد



تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ | 23:50 | نویسنده : اکبر شاهمرادی |
صبر کن عشق تو تفسير شود، بعد برو

 يا دل از ماندن تو سير شود، بعد برو

 خواب ديدي که دلم دست بدامان تو شد

تو بمان خواب تو تعبير شود، بعد برو

 لحظه اي باد تو را خواند که با او بروي

 تو بمان تا به يقين دير شود، بعد برو

 صبر کن عشق زمينگير شود، بعد برو

 يا دل از ديده ي تو سير شود، بعد برو

 تو اگر کوچ کني بغض خدا مي شکند

 تو بمان گريه به زنجير شود، بعد برو





تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ | 15:14 | نویسنده : اکبر شاهمرادی |
دیدمت وه چه تماشایی و زیبا شده ای !

ماه من ، آفت دل ، فتنه ی جانها شده ای !

پشت ها گشته دوتا، در غمت ای سرو روان
تا تو درگلشن خوبی گل یکتا شده ای

خوبی و دلبری و حسن , حسابی دارد
بی حساب از چه سبب اینهمه زیبا شده ای ؟

حیف و صدحیف که بااینهمه زیبایی و لطف
عشق بگذاشته اندرپی سودا شده ای

شبِ مهتاب و فلک خواب و طبیعت بیدار
باز آشوبگر خاطر شیدا شده ای

بین امواج مهت رقص کنان می بینم
لطف را بین ،که به شیرینی رویا شده ای

دیگران را اگر از ما خبری نیست چه غم
نازنینا ، تو چرا بی خبر از ما شده ای ؟





تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ | 15:42 | نویسنده : اکبر شاهمرادی |
زغم کسی هلاکم که زمن خبر ندارد

عجب است محبت من که در او اثر ندارد

بدو دیده کی توانم که رخ تو سیر بینم

به هزار دیده باید که ترا کنم نظاره

غلط است اینکه گویند به دلی رهست دل را

دل من زغصه خون شد دل او خبر ندارد



تاريخ : شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۲ | 21:57 | نویسنده : اکبر شاهمرادی |

شبی را با من ای ماه سحرخیزان سحرکردی

سحر چون آفتاب از آشیان من سفرکردی


هنوزم از شبستان وفا بوی عبیر آید

که چون شمع عبیرآگین شبی با من سحرکردی


صفا کردی و درویشی بمیرم خاکپایت را

که شاهی محشتم بودی و با درویش سرکردی


چو دو مرغ دلاویزی به تنگ هم شدیم افسوس

همای من پریدی و مرا بی بال و پر کردی


مگر از گوشه چشمی وگر طرحی دگر ریزی

که از آن یک نظر بنیاد من زیر و زبر کردی


به یاد چشم تو انسم بود با لاله وحشی

غزال من مرا سرگشته کوه و کمر کردی


به گردشهای چشم آسمانی از همان اول

مرا در عشق از این آفاق گردیها خبرکردی


به شعر شهریار اکنون سرافشانند در آفاق

چه خوش پیرانه سر ما را به شیدائی سمرکردی
http://tinypic.com/02/0/13380/0807/bgbhad



تاريخ : جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ | 23:20 | نویسنده : اکبر شاهمرادی |